تبليغاتX
! یـــــه جـــور دیـگـــه !

! یـــــه جـــور دیـگـــه !

See Reverse anythings ...!

دل بسی تنگ است

اگر ابرهای سیاه شب بگذارند
امشب را از پشت پنجره ی اتاق خواهمت جست
اگر ابرهای سیاه شب بگذارند
تا سپیده برایت خواهم گفت

از عشق ، از اشک ، از دلی تنگ ، از چشمانی در انتظار ...

+ نوشته شده در  Fri 27 Mar 2009ساعت 2:45 AM  توسط I  | 

تفاوت

شمارش از
یک
دو
سه
فاصله ی بین من ، تو و یک آغوش رویایی

شمارش از
سه
دو
یک
فاصله ی بین یک چرت نیمروزی تا واقعیت

+ نوشته شده در  Mon 23 Mar 2009ساعت 4:23 PM  توسط I  | 

88

سالی دگر گذشت

یکی به نزدت آمد و ما از غصه فراغش ناله سردادیم

یکی ماند و ما نفهمیدیم که هنوز هست

من نیز هنوز نفس می کشم

مهم نیست کسی بفهمد حضورم را ...

-------------------------------------------

خدایا ازت هیچی نمی خوام !

" فقط می خوام داشته هامو نگیری ازم "

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 2:50 AM  توسط I  | 

! تو خوبی؟ من که نیستم

نازک نارنجی بودن
ضعف اعصاب
عدم تمرکز
دو دلی
پرخاشگری
بی حوصلگی
بی خیالی مطلق

همه اینها میتونه دلیل خوبی باشه واسه روز به روز منزوی و تنها تر شدنم !

ReV.BlOgFa.CoM

+ نوشته شده در  Sun 15 Mar 2009ساعت 5:18 AM  توسط I  | 

اوج یک نیاز

در بند سیاهی و سکوت تنهایی ام

دستانت را می طلبم ،

چرا که راه نجاتم از این بند کلیدیست که در دستان گره کرده ی توست ...

مزاح بود ، اینهم بهانه است

کلید این بند ، لمس دستان توست

گناهم چیست

که تنها  لمس دستانت را به طمع حلاوت ِ بودنت در کنارم می خواهم

+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 4:6 AM  توسط I  | 

شاید جایی دیگر

دنيا را سزاوار نيستی مي دانستم و تحقق قيامت را جزايی بر جرم های روزگار
می دانی جرم دنيا چه بود ؟!
جرمش نرسيدن من بود به فرجام يک عشق !!!
حال که گذر زمان نقش معشوقه را از ذهنم ربوده و چشمانم به اطراف باز گشته
و می بينم چون خود را و بلکه مبتلاتر از خود و نيز زخم خورده تر
در می يابم که دنيا کوچکست برای تحقق اين وفور عشق ها ، عاشق ها و معشوق ها
در می يابم که اين حجم وسيع احساساتِ در صف ايستاده ، در خور جائيست به مراتب بزرگتر ، مقدس تر و شايد ابدی تر
و شايد دنيا هم بر اين واقف است و تحقق عشق ها را می سپارد به عالمی که توان پذيرش اين عواطف عميق را در خود ببيند ...

 

« Moham2ad »

 

+ نوشته شده در  Tue 24 Feb 2009ساعت 4:20 AM  توسط I  | 

ارسال کامنت به سرگروه استقلالیها جهت درخواست عضویت

یک عشق

همه چی حل شد ...
داشتم به متن این پست فکر میکردم که از عشق بگم
آخه دلم تنگ شده بود واسه یه حس قدیمی وشاید یه حس جاودان
اگه به درکی از عشق رسیده باشید متوجه میشید که هرقدر به عمق این نعمت نزدیکتر بشید از وصف اون و تاثیرش بیشتر در میمونید ...
منم درمونده بودم که از کجا شروع کنم
تو این فاصله همش از نشیمن صدایی می اومد که محمد بیا شام (اونم یه شام دیر وقت)
گفتم من بیرون شام خوردم مرسی
بازم فکر کردم که پست جدیدو تایپ کنم
در اتاق تق تق خورد ...
رفتم درو باز کردم اما دیدم همه سر سفره شامن
مامان بود که در زده بود
نیگام کرد
گفت محمد حالا که سرمون جمع شده بیا با هم شام بخوریم
فورا به سمتش رفتم و چند تا بوسه ی ناقابل بهش هدیه کردم
گفتم مرسی مامانم من سیرم وگرنه می خوردم ...
بابام یهو از صدای بوسه هام صداش در اومد و بهم خرده گرفت
که من با یه گردش 90 درجه ای رومو بهش  کردم گفتم چیه حسودیت شد بعد به همون تعداد اونو بوسیدمش (بوسه هایی صدادار)
بابا خندید و گفت نه پسرم تو که مامانتو بوسیدی انگار منو بوسیدی
برگشتم به اتاقم و به ذهنم اومد که از یه عشق واقعی بنوسیم
عشق به پدر و مادر
بابا و مامان عزیزم می دونم که خیلی اذیتتون کردم اما می خوام اینجا بگم که عاشقتون هستم !

+ راستی روز عشق پارسی مبارک !

 

+ نوشته شده در  Tue 17 Feb 2009ساعت 11:37 PM  توسط I  | 

راهی به سعادت

سعی نکن دیگران را تغییر دهی.

همه را همانطور که هستند بپذیر و از این بابت انتظاری از آنها نداشته باش ...

 

"جرالد جی. جمبولسکی"

+ نوشته شده در  Sun 15 Feb 2009ساعت 10:44 AM  توسط I  | 

مـحـ ـک

برای عده ای که در سیرک ها فیل عظیم الجثه ای را می بینند که با زنجیری به تیرکی بسیار کوچک بسته شده است همیشه این سوال بوده که چرا فیل هیچگونه حرکتی برای رهایی خود نمی کند. اگر از مسئول سیرک این را بپرسید او به شما خواهد گفت که این فیل را از زمانی که خیلی کوچک بود برای اولین بار با زنجیر به تیرک بستند. آن زمان قدرت کافی برای کندن آن نداشت و بزودی فهمید که سعی بر کندن تیرک بی فایده است و آن را به عنوان یکی از شرایط زندگی خود پذیرفت. اکنون قدرت کافی برای آزاد ساختن خود دارد ولی چون این باور را پذیرفته است که نمی تواند از زنجیر رهایی پیدا کند ، هیچ کوششی در این راه از خود نشان نمی دهد . می گویند گاهی فیل ها با بسته بودن پایشان به تیرکی که می توانند آن را به راحتی از زمین بکنند در آتش سوزی می میرند ...!

+ خب مگه ما مغز فیل خوردیم که تصویر ذهنی دوران بچگیمونو نسبت به چیزهای دورو برمون تا همیشه تو یه نقطه نگهش داریم ...

+ هر از چند گاهی بد نیست ریسک کنیم و واسه "شدن ِ" نشدنی هامون یه تلاش کوچولو بکنیم !

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Feb 2009ساعت 10:19 PM  توسط I  | 

تجـربـ ـه ی 3 بـعـدی

کـ ـه میگـــفت ...

به مسـ ـائل پیش ِ روت اقــلاً با سـه بُــعـد نگــاه کن ...

هر کدومشــونُ تا نهـایتش تحلیل کن و مقایسه شون کن

بــعـد که تشخیص دادی یکیش با عقلت جور در میــ ـاد

اون وقت اون روش یا بُعد رو دنبال کن

نه اینکه بدون تحلیل با یه روش نتیجـه بگیــری

بعد بگی این بهتریــن بود و بقیــه اشتباهـ ـه

OK ؟!

+ نوشته شده در  Tue 3 Feb 2009ساعت 4:14 AM  توسط I  |